مثل یک مهدی تمام شده، که کم آورده و... الفبا هم...
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مهدی موسوی

1. کلا پریودم...

2. تو مدتی که زابل بودم دو تا شعر توپ از مهدی موسوی منتشر شد. یکی اش " حسن آن گوشه نشسته است که دودی بکند" و دیگری شعر "ورق!؟". دو تا کار توپ. اولی رو احتمالا دیشب تو لینک وبلاگ مهدی خوندین. دومی رو اینجا دوباره بخونین. رسما کارش درسته. به نظرم در حق این دو تا شعر کم لطفی شده و اون جور که باید بهشون توجه نشده و این عجیبه. دوسشون دارم:

[چهار ِ پیک:]

چهار آدم بدون کلاه

چهار ِ عصر رسیدند توی قربانگاه

چهار قلب ِ سیاهی گرفته از تردید

چهار مرد ِ پُر از هیچ، خالی از امّید

چهار دوست ِ خوب ِ دهن لق ِ دیگر

چهار خودکشی ناموفق دیگر!

در آمبولانس ترین لحظه های گیر شده

در آخرین تلفن، قبل ِ کار ِ دیر شده

چهار آدم ِ بر روی تخت درمانگاه

چهارشنبه ی موعود ِ تا همیشه سیاه

چهار دوست ِ خوب ِ رسیده تا دم ِ در

چهار بار رسیدن به لحظه ی آخر

چهار روح پریشان که مال یک بدنند

چهار آدم بدبخت که درون منند!!

میان اینهمه هی هیچ!

[آس دل:]

یک زن

یک آسمان برهنه، میان پیراهن

یکی نه زاده شده، نه به فکر زاییدن

یکی نه قابل گفتن، نه قابل دیدن!

یکی که مویش بر مبل ها دراز شده

یکی که دکمه اش از فرط بوسه باز شده

یکی که بود وگرنه بهار می پوسید

یکی که آخر قصه کلاغ را بوسید

یکی که فارغ از این حرف ها و بازی هاست

یکی که اینهمه معشوق بوده و تنهاست

یکی که اینهمه با ماه رفت و آمد داشت

یکی که «مال کی» و «مال چی» نخواهد داشت

یکی که می خندد رو به این زمانه ی زشت

یکی که مثل تو امّید داشت

[بی بی خشت:]

زن ِ بدون غم انگیز و بغض و دلتنگی

زن مدرن، زن بی جهت، زن سنگی

زن ِ به جا مانده روی دست، جوهر ِ مُهر!

زن ِ کتاب بخواند کنار بعد از ظهر

زن ِ ادامه ی تحصیل توی دانشگاه

زن ِ قدم زده پای سفینه ای در ماه

زن ِ جدا شده از هر زنانه ی تاریخ

زن ِ بریده شده گیس خسته اش از بیخ!

زن ِ هرآنچه که هست و نمانده در یادم!

زن ِ بدون هنوز و گذشته، یک آدم!!

زن ِ عبوس تر از چین ِ روی شلوارش

زن ِ شبانه نه در تخت! بر سر ِ کارش!

زنی که آویزان است از طناب کلفت

زنی که عاشق تو بود و هیچ وقت نگفت

زنی که مُرد و نفهمید که...

[شش گشنیز:]

صدای مرد موفق، صدای مرد عزیز!

صدای ادکلن جوپ در کت ِ چرمی

صدای خیره شدن در کمال بی شرمی

صدای لاس زدن پشت هرزه ی تلفن

صدای محکم تشویق زیر نور نئون

صدای ششصد و شصت و شش آدم بیکار

صدای شعر سرودن برای چشم نگار!!

صدای اینهمه اسم و شماره در گوشی

صدای پول شمردن پس از هماغوشی

صدای خواندن آواز داخل حمّام

صدای شش فقره ارتباط نافرجام!!

صدای مشکوکی از سر ِ شکم سیری!

صدای اسپری و قرص های تاخیری

چقدر زود رسیدی...

نگاه خیره ی من

به دست چیده شده بر زمین و چهره ی زن

به فکر خودکشی و روزهای آینده

به عشقبازی ِ با زن، به آنهمه خنده

به خستگی زنم از اداره ی هر روز

به قرص های من و زندگی که باز هنوز...

نگاه خیره ی من سمت آدمی راضی

ادامه دادن ِ دنیام با ورق بازی...

مهدی موسوی

 

3. به خاطر کم کاری پیش آمده در این مدت سه شنبه ی این هفته هم بروز شدم؛ اگه نخوندین لطفا بخونین:

به حرف های گفته نشده...

4. یا من خیلی پکیدم یا واقعا سفرنامه هر روز خفن تر میشه؛ هر کاری می کنم بخش های بعدی نگاهی به سفرنامه رو نمی تونم بنویسم...یعنی می نویسم ها، ولی به دل خودم نمیشینه چه برسه به دل شما...

تا جمعه ی بعد...