دیگر نشو، نباش، نکن... گریه می کند!
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: قمبزه با خیار

رفتم بر در شمس العماره

خب مودمم از گارانتی برگشت اما دست نخورده بود. خراب . قاطی کردم. دل را به دریا زدم و توی این هیر و ویر وضع مالی یک مودم دیگر خریدم. از دیروز غروب که مودم دار شدم به یکسری از دعوت ها پاسخ دادم. تقریبا نیمی از ان ها. حتما به بقیه هم می رسم و سر می زنم. خیلی حرف های دیگر داشتم اما به خاطر طولانی بودن بخش پایینی بی خیالشان شدم. شعر هم این هفته یکی گذاشتم، به همان دلیل پیشین. از دوستانی که وبلاگ ندارند یا آدرس آن را نمی گذارند و کامنت می گذارند هم پوزش می طلبم که وقت نمی کنم با میل زدن از آن ها تشکر کنم. سر دسته ی این دوستان مریم دریسی عزیز است که از همین جا به او می گویم: متشکرم از بودنت. و ابته یک تذکر: وبلاگ را با فایرفاکس یا گوگل کروم باز کنید. ترجیحا نسخه های جدیدتر...


ما می رویم از دست...
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری

سلام

خورشید ِ بی تفاوت ِ اخراجی

ما نمایشگاه  نبودیم اما دورادور که خبرها را شنیدیم گاه شاد شدیم و گاه غمگین...حتی پلاک خانه همان سه روز به چاپ دوم رسید و خبر خوب در روزهای نه چندان خوب این بود. اما همزمان مهدی موسوی ممنوع النمایشگاه! شد تا خوب شیرفهم شویم که روز خوب همچین هم نزدیک نیست. یاد پارسال افتادم که کامیار عبدی یکی از دو چهره ی جهانی باستان شناسی ایران را از ورود به موزه ی ملی و تمامی موزه های تحت پوشش سازمان میراث فرهنگی منع کردند و عبدی سرگشاده نوشت که اصلا مهم نیست که یک باستان شناس را از ورود به یکی از اصلی ترین مکانهای مورد نیازش منع کرده اند، بلکه درد اینجاست که مطابق قانون ایران و جهان ورود به موزه ها برای هر انسانی آزاد است و درد دقیقا اینجاست...اینجا درست خود جهنم است...

می خواستم که گریه کنم: مادر!

خیالم کاملا راحت شد!! بی بی سی برنامه ای دارد تحت عنوان دیده بان...هفته ی پیش بحث بر سر پخش برخی تصاویر یا کلمات از بی بی سی بود و گلایه های بینندگان دغدغه دار از این بابت. پس از دیدن این بخش کلا خیالم راحت شد و فهمیدم که در این مملکت گل و بول ما داریم وق بیهوده می زنیم و بهتر همان است که به قول طالبوف: "متفکر نشستم، دیدم از خواب بهتر چیزی نیست، سر خود را به بالین گذاشتم و باز خوابیدم، تا کی بیدار شوم... " به همه ی دغدغه های بینندگان بی بی سی بین کار ندارم، فقط یکی از آن ها را مطرح می کنم. بسیاری از این منورالاذهانین!! با تلفن و میل و داد و دود و...اعلام کرده بودند که چرا در اخبار بی بی سی از ترکیب "سرطان پستان" استفاده می شود، به جای آن بگویید سرطان سینه!!! بله...این است دغدغه های کشنده ی ما. اصلا درباره ی آن که سرطان پستان با سرطان سینه تفاوت دارد، مشکلی ندارم...جهنم و جهالت. مشکل اصلی آنجاست که دوستان اعلام کرده اند که وقتی خانواده دور هم نشسته و این ترکیب کشنده و بی ناموس و استکباری و کننده ی " سرطان پستان" پخش می شود اصلا صورت خوشی ندارد و خیلی هم صورت های بدی دارد. در رابطه با وضعیت شعوری و اجتماعی و بافت فکری چنین جامعه ای هم حرفی ندارم...یعنی دارم ها ولی حال حرف زدن درباره اش را ندارم. روی اصلی سخن من با دوستان خودمان است...با آن ها که شعر می گویند و گاهی از گیرهایی که به کلمات مشابه (مثل همین پستان و مابقی) داده می شود قاطی می کنند. اصلا ناراحت نشوید...امید بیهوده هم نداشته باشید...تا این گوساله گاو شود ما به گا رفته ایم. انتظار نداشته باشید ملتی که به "سرطان پستان" آن هم در یک خبر، آن هم خبر علمی، آن هم در یکی از پربیننده ترین و پرطرفدارترین شبکه های فارسی زبان واکنش جفتک چارچکی نشان می دهد، حرف شما را درک کند. یا پوستی کلفت برای خود تهیه کنید یا اصلا شعر و داستان و...نگویید و مطمئن باشید که این ملت به این زودی ها درست نمی شود. الحق که کجا اومدی دیوونه... یعنی خداوکیلی این جامعه آخرشه...یعنی خیلی آخرشه...یعنی بریم بمیریم ما...خلاص

هر گوشه بحث ِ داغ ِ عدالت بود

خب بحث داغ این روزها شده آهنگ نقی و شاهین‌ نجفی...مطابق معمول کاه ها را به کوه و کوه ها را به کاه تبدیل می کنیم...آهنگی که اگر این جنجال ها نبود، هجونامه ای عادی مشابه برخی دیگر از آهنگ های شاهین بود. اما ما ملت واکنش سریعیم...مذهبیون خود را به در و دیوار می کوبند و فریاد توهین آمیز بودن سر می دهند و حکم ارتداد...این وریها هم انگار به یک باره تمام عقاید و رسومات خرافی و...با همین یک آهنگ پاک شده و تابوها به تاریخ پیوسته اند، هلهله سر داده اند. و حالا جالب تر آن است که بند بند تکست این ترانه هجو همین موضوعات جوگیری است. با بند نقی کاری ندارم که خودم هم دقیقا نمی دانم این وسط چکار می کند و در مصاحبه ی دیروز شاهین با بی بی سی هم معلوم نشد چرا ... که به نظرم بی مورد بود و بدون آن این آهنگ می توانست خارج از این جنجال ها حرف خودش را بزند...در واقع محتوا نیازی به بندهای نقی نداشت وگرنه همچنان من به آزادی هر فرد در گفتن هر چیزی- حتی همان توهین و فحش- اعتقاد دارم. مابقی تکست حرف بسیاری از مایان بود. حالا هم اتفاقی نیفتاده اگر احساس توهین می کنید خب شما هم حرفتان را بزنید، اگر احساس شعف می کنید خب شما هم برقصید، اگر احساس خشم می کنید بردارید بروید شاهین را بکشید، اگر احساس دبل شعف می کنید شما بروید آن ها که می خواهند شاهین را بکشند بکشید. اصلا همه بزنید هم دیگر را بکشید شاید همه مان به درک واصل شدیم و نحوست گند بودنمان از روی زمین برداشته شد. اگر غیر از این هاست که واقعا باید غیر از این ها هم باشد خوب آهنگتان را گوش بدهید، اگر دوست نداشتید، دیگر گوشش ندهید، چارتا فحش هم ببندید به ناف شاهین و به بقیه ی کارهایتان بپردازید. اگر دوست داشتید خب باز هم گوش بدهید و بعد به بقیه ی کارهایتان بپردازید. در رابطه با توهین آمیز بودن یا نبودن آهنگ هم حرفی ندارم...همه چیز نسبی است اما وقتی که جو حول آن ایجاد شود دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند. مشکل مسلمانان تنها هم نیست.م سیحیان و فیلم های مرتبط با مسیح را به یاد بیاورید. تقدس در ادیان یکی از ارکان است و من به دوستانی که باورهای مذهبی دارند حق می دهم که اگر دوست دارند ناراحت باشند. هر چند من شدیدا مخالف این موضوع هستم اما به هر حال باید پذیرفت که هر چیزی بازخوردی دارد و مطمئنا شاهین نیز خودش این را می داند.  تنها حرف من این است که هیچ خبری نشده و دو طرف اینقد جوگیر نشوند.

از تو ای شعر واقعا ممنون

شعر اول این هفته از فاطمه اختصاری عزیز است. فاطمه را اگر از نزدیک بشناسی می فهمی که می شود دانست و مغرور نبود...می شود سرت به تنت خیلی بیرزد و همچنان انسان بمانی...فاطمه یک فاطمه است که خود خودش است...با شعرهایی که از مصرع اول تا کلمه ی اخر همگنند و نمی شود از تنه ی شعر کندشان...همه باید با هم بمانند...فاطمه می خوانیم:

کسی که کشت خودش را جلوت افتاده

تو فکر کن که «چرا؟!...» مرد ِ واقعا ً ساده!

نگاه کن به تن ِ خونی اش کف ِ حمّام

نگاه کن! جسد زن جواب را/ داده

کجا؟ به چند نفر؟ گریه کن ولی با شک

نگاه کن به دو تا لنگه کفش آماده

به نقشه ای که نداری برای ماندن یا

برای پرت شدن... در مسیر یک جاده

کسی که دورتر از قبر ایستاده و هی ↓

به خاک زل زده با بغض، آشنای تو نیست؟!

تو فکر کن شاید فاسق ِ زنت بوده

نگاه کن چقـَدَر شکل چشم های تو نیست

برو بزن در ِ گوشش، بگو عقب بکشد!

که توی زندگی زن... بگو که... جای تو نیست!

بغل بگیر، ببویش، بلند گریه کن و

بگو که خودکشی لعنتیش پای تو نیست!

به خانه آمده ای از کنار آدم ها

که گریه/ تر بشوی روی تختخواب خودت

و بعد فکر کنی عاشق زنت بودی

چهار سال و... چهل روز! [با حساب خودت]

و بعد پرت کنی لنگه های کفشت را

به این اتاق گرفته، به انتخاب خودت

و بعد فکر کنی تا ابد به اینکه:

«چرا؟؟؟!!!»

و بعد مست بخوابی ته ِ جواب خودت...

 

و مثل همیشه شعری از برادری نشسته در آن سوی خطوط...از مردی که دوستش دارم...از انسانی که من است و من نمی توانم او باشم...شعری از شاعر دردهایم برادرم مهدی موسوی که دلتنگم...که دلتنگم...که...

  - 1 -

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است

باران به شیشه های کسی زد که"من" نبود

باران/ گرفته بود سرت را میان دست

یکهو نگاه کرد به خود... واقعاً نبود!

یکهو نگاه کرد

]اگر واقعاً نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟![

پیراهن سپید کفن کرد هیچ را

این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!

مشتی کتاب و فیلم، کمی دردِ"نیستن "

در خاطرات قبلن هر شب گریستن:

"راه آهن تمام شده، شوش، مولوی

داری کجای این شب دلگیر می روی؟!

چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست

چیزی نبود و... با توام آقای موسوی!"

- 2 -

یک لوله ی سیاه به دنبال وا شدن

یک دست واضحاً متعلّق به "مش حسن!!"

آچار پیر چرخ زنان زوزه می کشد

مثل سگی جدا شده از چار توله اش

آنجا حسن نشسته و یک چارسوی خنگ

آنجا حسن نشسته فقط فکر لوله اش!

سیگار می کشد، به خودش فحش می دهد

پیچی درون زندگی او شکسته است

که وا نمی شود که به خود گیر می کند

که خسته است مثل خود مرگ خسته است

- 3 -

مشروب ریخت پیکِ تو را/ داد

" - کی به کی؟!"

"سیگاری" تو، قهقهه ی مضحک"نسیم"

" - راستی شراره بچّشو انداخت؟!"

بغض"میم"...

قهوه، کتاب فلسفی و عطر خارجی

و جزوه های درسی سردرد آورش

آن گوشه "آمنه " به جهان فکر می کند

"احمد " به شکل رابطه با دوست دخترش!

بوی عرق، صدای بم ضبط در اتاق

افعال گیج منشعب از خورد و کرد و داد!

  - "مهری میگن که پرده شو دوخته؟!"

صدای باد

- 4 -

فرقی نمی کند تو که باشی کدام متن

آقای موسوی و حسن، میم و آمنه

مهری، نسیم و احمد و هر اسم دیگری

که گم شده ست مثل خودت توی آینه

فرقی نمی کند تو که باشی، کجای شعر

فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است

فرقی نمی کند به کجا می روی، چطور!

اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است

فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی

یا که کجای متن به بن بست خورده ای

سیگار، فلسفه، عرق و گریه و کتاب...

فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای

انسان محو! معنی در متن گم شده!

گرچه جهان کلام به آخر رسیده ای ست

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت

تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست..

تا هفته ی بعد بدرود و مودم ما همچنان برنگشته و بی اینترنتیم..پس شما را به اینترنت می سپارم که خیلی خیلی چیز خوبی است...

 

 


ببار ای باران...ببار
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی ، محسن عاصی

سلام

1. مودمم کاملا پکید و رفت برای گارانتی...یعنی اینترنت بی اینترنت...حوصله ی کافی نت نشینی هم ندارم. مجبورا پست ها را در خانه می نویسم و با تحمل زجر از یک کافی نتی سه سوته وبلاگ را بروز می کنم. به محض زیارت روی مودم عزیزتر از جانم تمام دعوت های شما عزیزان را پاسخگو خواهم بود و امیدوارم هر چه زودتر این اتفاق بیفتد...

2. جای ما را در نمایشگاه خالی کنید...علاوه بر مودمم خودم هم پکیده ام و آلرژی هایم شدیدا عود کرده...راستش را بخواهید حوصله ی شلوغی نمایشگاه را هم ندارم...اما فراموش نکنید که اگر رفتید شعر فراموشتان نشود. به مهدی موسوی هم سلام مارا  برسانید که پنجشنبه و جمعه ها آن جاست. " حتی پلاک خانه را..." هم فراموش نشود.

3. در دو سه هفته ی گذشته بحث وطن پرستی و شاهرگ ترکیدن برای مام میهن داغ بود. فک کنم روسو است که می گوید میهن پرستی از آن کسانی است که خود چیزی برای افتخاریدن ندارند (قاعدتا متوجه شدید که نقل به مضمون بود و احتمالا منظور روسو هم  دوست داشتن صرف میهن نبوده بلکه احتمالا همان چیزی منظورش بوده که اکنون با پیشوند "پان" می شناسیمش)...به هر حال امارات یک چیزی گفته...سایر کشورهای عربی هم در همین رابطه یا در رابطه با خلیج فارس یک چیزهایی می گویند و غیره...تا آن جا که عقل ما قد می دهد این سه جزیره مال ایران است و خلیج فارس هم اسمش همینطور بوده...و این موضوع باعث می شود که ما خود را در این زمینه محق بدانیم و دفاع از حق شرط عقل و دل است...و همه ی این ها درست و بجا...اما موضوعی که برای من قابل فهم نیست این است که چرا برای دفاع از هر چیزی که حق یا ناحق باشد ما انسان ها به خود حق! می دهیم که هر چه فحش و توهین باشد بار طرف مقابل کنیم. یکی از پرتیراژترین روزنامه های مملکت در صفحه ی آخر خود و در ستون همیشگی جناب رفیع بر می دارد و می نویسد "این امارات از بیخ عرب"...به توهین های سایر عزیزان در صفحات اجتماعی از قبیل فیس بوک و پلاس و وبلاگ ها کار ندارم. بحث در مورد یک روزنامه ی پرتیراژ رسمی است که به واسطه ی رانت دولتی قیمت ارزانی هم دارد و به دلایل مختلفی بسیاری از مردم عادی آن را می خوانند. از ترکیب " امارات از بیخ عرب" در بافت جمله ی نویسنده ی عزیز به راحتی می توان برداشت کرد که عرب فحشی است و از بیخ عرب بودن انتهای فحش ها...به همین سادگی...فک کرده اید نژادپرستی شاخ و دم دارد! ما فرزندان آریایی! نوادگان بلافصل کوروش و داریوش!! و ما آواز فرهنگ بزرگ آریایی!! عرب را فحش می دانیم...همان گونه که روزی آنان عجم را فحش می دانستند. رفتار آن روز آنان فاجعه بود و رفتار امروز ما حتما دفاع از تمامیت ارضی است!! یکی نیست که بگوید اولا در همین ایران مورد دفاع شما بسیاری شهروند عرب یا عرب زبان داریم که واقعا خدا صبرشان بدهد...ثانیا اگر هم نداشتیم چرا موضوعی اینچنینی باید دستاویزی برای نژادپرستی قرار بگیرد؟ زرت و زرت بخصوص در فیس بوک ملت عرب سوسمار خور شیر می کنند...فحش به جد و آباد اعراب...اگر مشکل ملت هجوم 1400 سال پیش اعراب است که به جان خودتان ما از این هجوم ها کم نداشته ایم و نمانده گروه و قبیله و نژادی که خاک ایران را به توبره نکشیده باشد...از سومریان و وارثان هلن بگیر و بیا تا ترک های سلجوق و خوارزم و مغولان و اروپاییان. اگر این چنین می اندیشیم که صبح تا شب باید جد و آباد تمامی نژادهای بشری را به هم پیوند بزنیم و اصلا گیریم که باید بزنیم...عرب امروز، مغول امروز، انگلیسی امروز چه گناهی کرده که باید تاوان ماجراهای خدا سال پیش را پس بدهد. بحث تنها در رابطه با ما ایرانیان نیست، بلکه هر حرکتی از این نوع از سوی هر کشور و نژادی مسخره و مضحک و حماقت آمیز است.

اگر بحث سر ماجراهای حمله و هجوم نیست و صرفا ما احساس می کنیم که فرهنگ ما بالاتر است و عرب جماعت اصلا فرهنگ نداشته و غیره و حالا بیجا می کند که ادعایی داشته باشد که دیگر باید گفت هیهات...اصولا این را باید در کله ی پوکمان فرو کرد که فرهنگ قابلیت سنجه پذیری و مقایسه نداشته و تنها احمق ها می توانند ادعا کنند که فلان فرهنگ از بهمان فرهنگ برتر، بهتر یا غیره تر است. اصولا ملت مبحث تمدن را با فرهنگ قاطی کرده اند...مثلا فک می کنند که هر ملت متمدن تر بافرهنگ تر هم است یا گاهی هر دو را بجای هم بکار می برند. البته در این مورد می توان انسان شناسان فرهنگی و باستان شناسان طیف مدرن (به خصوص باستان شناسان ساختارگرا و فرآیندگرا ) را مقصر دانست. در انسان شناسی و باستان شناسی مدرن جهت ارائه ی مدل ها و همچنین فرمولیزه کردن مباحث تنها بر روی داده های مادی می توان تکیه کرد. در نگاه انسان و باستان شناسان طیف مدرن موجودی به نام انسان حضور ندارد و آن ها داده ها را به شکل مختصات ریاضی می بینند تا در نهایت بتوانند ادعا کنند که مثلا باستان شناسی علم (science) است نه دانش(knowledge)...و غیره. این موضوع باعث شده که داده های فیزیکی که اغلب مختصات تمدنی دارند مورد استفاده قرار گیرد و داده های فرهنگی که در مختصات تمدنی پدیدار نیستند یا نمود آشکار و بی واسطه ندارند مورد توجه قرار نگیرند. در نهایت تمدن که همان شهرنشینی خودمان است و همچین حلوایی هم نیست با بار معنایی بسیار مثبت میان ملت جا افتاده و منبع صدور افتخارات شده و در ملغمه ی شکل گرفته ملت، تمدن و فرهنگ را از یک  مصدر دانسته و هر گروه متمدن تری را با فرهنگ تر نیز می دانند. در حالی که این دو کلمه دو موضوع کاملا مجزا هستند و مهمتر آن که فرهنگ به هیچ وجه قابلیت ارزش پذیری نداشته و به همین دلیل قابلیت مقایسه پذیری نیز ندارد. فرهنگ هر گروه و نژادی مختص خود اوست و در باور او بسیار ارزشمند است...فرهنگ آنگلو ساکسون قرن 19 همان ارزشی را دارد که فرهنگ حسونا در 7000 هزار سال قبل...

اما کیست که بفهد...زمین همچنان بر مدار کجش می چرخد و طبق معمول ما آدم ها انسان نمی شویم، یا ما انسان ها آدم نمی شویم...خلاصه اش این که این موجود هیچ گهی نمی شود...

و اما کاش لااقل ما و امثال ما می فهمیدیم که به انسان و مسائل پیرامونش بی توجه به رنگ و نژاد و جنسیت و مذهب و ملیت و...بنگریم و چارچوب نگاهمان تنها دغدغه های انسانی می بود.

4. با این که ما با این دولت مشکل داریم اما این دولت ما را دوست دارد و بر اساس شواهد می خواهد ما را بزودی به عنوان کارآفرین نمونه انتخاب کند. اینجانب بدون دریافت هرگونه وام و حتی بدون ارائه ی طرح و برنامه و صرفا با استفاده از یک فروند وبلاگ مفت و مجانی گروهی از بیکاران عزیز را از بیکاری و عواقب آن رهانده و با ایجاد کامنتدانی باز علاوه بر مبارزه با بیکاری در راستای شکوفایی استعدادها تلاش نموده ام. به جان خودتان اگر هر کدام از این طرح های مبارزه با بیکاری یک هزارم بازدهی ما را داشتند الان ایران رتبه ی اول باکاران دنیا را فتح نموده بود...

گذشته از شوخی بسیار خوشحالم که هنوز در مسیر درست به سر می برم و اما سخنی با این دوستان تازه دست به کار شده:

عزیزان من (باور کنید که این عزیز گفتن از نوع عزیز گفتن قلعه نوعی و فردوسی پور به هم، نیست) از نام این وبلاگ هم مشخص است که چه خط فکری را دنبال می کند... شعرهای مورد علاقه اش کدام است...شاعر مورد علاقه اش کیست و... در همین راستا می توان خط فکری نویسنده و اعتقادات او را نیز تا حدودی تشخیص داد. اگر لازم باشد در راستای این ذهنیت فکری و اصول و اعتقادات به هر کسی که احساس کنم مخالف است اعتراض می کنم...هر کس می خواهد باشد. از دولت و ملت به معنای عام گرفته تا شاعران دوست داشتنی مان چه قدیمی و چه معاصر. می خواهد حافظ و مولانا باشد یا فروغ و اخوان یا منزوی و بهبهانی یا حاج رستم بیگلو و خوانساری و گلرویی و هر کس دیگر. قاعدتا اعتراض من دلیلی بر محق بودن من یا ناحق بودن ایشان نیست. قاعدتا اعتراض من بر مبنای ذهنیات و اعتقادات من است که هیچ وجه بیرونی، برای صحت یا عدم صحت آن ها وجود ندارد. نظر من این است و چه تا امروز و چه از این به بعد در بیان نظرتام تردید نخواهم کرد. هر فردی با هر عنوانی برایم محترم است و به عنوان یک انسان برایش ارزش قائلم...حق اعتراض و حق ارائه ی نظرم هم برای خودم محترم است به هر کس که اعتراضی داشته باشم اعتراض می نمایم (فعل "می نمایم" از این جهت انتخاب شد که اذهان بیمار از فعل درست تر برای این جمله برداشت لاشیانه ای نداشته باشند ). همان گونه که حق اعتراض را برای شما محترم می دانم و تا روزی که من هستم کامنتدانی این وبلاگ برای شنیدن اعتراضات و حتی توهین و فحش های شما باز خواهد بود. خود من هم با هر موضوعی مشکل داشته ام کامنتیده ام و احساس شما را درک می کنم. اما اگر جایی مخالفتم هی بوده و تموم نشده از این بابت بوده که برای موضوع ارزش قائل بوده ام و حس کرده ام مخالفتم مفید خواهد بود. شما هم مخالفید...قبول ندارید...خب باید مخالفت خود را ابراز کنید...یا برای موضوع ارزش قائلید یا احساس می کنید که مخالفتتان مفید خواهد بود (برای کی نمی دانم...مثلا برای من ممکن است مفید باشد). خب تکلیف روشن است: ما راه خود را می رویم و تمام در و دیوار این وبلاگ گواه این موضوع است. هر وقت لازم باشد می اعتراضیم...حتی ممکن است ما هم قاطی کنیم و فحش هم  بدهیم...شعر هم می خوانیم و...مخالفت شما هم حداقل برای من یکی فایده ای ندارد و اگر تصور می کنید با کامنت های شما چیزی از طرف من عوض می شود اشتباه می کنید. همان گونه که شما نیز از نظر من عوض نخواهید شد و این عوض نشدن نیز حق مسلم شماست. می ماند بحث ارزش داشتن که کلا شاکریم که مخاطبان جدیدی یافته ایم و در روزی که وبلاگ نویسان هم پست های هم را نمی خوانند اینان می آیند و ما را می خوانند...دمتان گرم. اگر تاوان این وقت گذاشتن در این روزگار بی وقتی فحش هم باشد چه باک...همچنان ما را بخوانید...

5. این هفته به سراغ محسن عاصی عزیزم می رویم...تقدیم به بغض شما چوپان ها:

بغض چوپان کنار یک اتوبان

ترس جا ماندن از جهان بزرگ

گریه در متروی کرج - تهران

حس دلتنگی ام به خاطر گرگ

 

آسمانم پریده از رنگش

وسط حوض های نکبت و دود

اول قصه ها خدا بود و

آخر قصه هیچ وقت نبود

 

غصه ها از میان کابوسی

نشت می کرد به زمین و زمان

ترس یک گرگ از سگ گله

ترس یک گله از تمام جهان

 

مانده ام انتهای خط ، بی کس

پشت این طاقت تمام شده

گریه هایم ، مضر ولی شیرین

مثل سیگار بعد شام شده

 

حوض بی کاشی ام بدون ِ ماه

حوض بی ماهی ام پر از ای کاش ↓

بود اگرچه شبیه رویا بود

خفه شد شهری از نبودن هاش

 

دود خوردم / به روزهای کثیف

درد دیدم که لال می ماندم

که درختان در نیامده را

توی مغزم زغال می ماندم

 

لحظه ها از هنوز کم می شد

گرگ و میشم به سمت شب می رفت

آخر قصه می رسید اما

همه ی خواب ها عقب می رفت

 

ترس جا مانده ای شدم اما

به سیاهی کشید کار جهان

گم شدم لا به لای شهر بزرگ

بغض چوپان ، کنار یک اتوبان


6. و مثل همیشه با شعری از شاعر همیشه هایم پست را تمام می کنیم...به کسی که دلتنگی ام برایش یزرگتر از گریه کردن است:

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره



با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند



ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!



صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت اوّلین هماغوشی



از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...
---

مهدی موسوی

تا هفته ی بعد به باران می سپارمتان...


بیامد دوان دیده بان از چکاد
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

سلام

دیر بروز شدم...ممکن بود نشم اصلا

عرضم به حضور بسی انورتون که تا اوایل این هفته ما فک می کردیم که در این مملکت هیچ کاره ایم اما از اوایل این هفته پی بردیم که احتمالا ما یکی از عناصر اصلی مرتبط با وزارت نفت هستیم. پس از حمله ی ویروسی به مرکز انفورماتیک وزارت نفت و به محض روشن شدن سیستم ما بعد از حمله، متوجه شدیم که هدف بخش اصلی حملات سیستم و اینترنت ما بوده...خلاصه سرتان را درد نیاورم، همه چیز ما پکید که مهمترین بخشش اینترنت پر سرعتمان (خدایی قبل از پکیدن هم سرعتی نداشت ولی ما الان آدم شده ایم و قدر هر چیزی را می دانیمJ) بود...یک هفته بی اینترنت سرکردیم، آن هم مثل تشنه ای که کنار چشمه افتاده باشد اما بنا به هزار و یک دلیل دستش به آب نرسد. برای ما که از رسانه های آزاد غیر رسمی استفاده می کنیم و زندگی مان اینجاست این یعنی مرگ مغزی و بل بیشتر...بنابراین بدانید و آگاه باشید که رسما اعصاب نداریم و در طی این هفته پت و مت وار و سیم و سی دی به دست مدام در حال ور رفتن بوده ایم. این متن را پس از دو بار ویندوز عوض کردن در خانه می نویسیم اما ارسالش را باید تیکدو تیکدو در کافی نت پیگیری کنیم...

خب قاعدتا دانستید که اعصاب ندارم...از چیزی هم خبر ندارم...حرف دارم ولی در راستای جمله ی اول عمرا...به همین دلایل دو شعر زیر را بخوانید تا ببینم تا هفته ی گند بعدی این اینترنت ما درست می شود یا نه...

با توجه به جمیع موارد فوق می توانید نتیجه بگیرید که وبلاگ گردی و سر زدن به وب های دعوتی و...نیز کاملا مالیده بود و جز عرض معذرت چیزی برای گفتن در این رابطه ندارم...اما ای شمایان که هم اکنون در کنام امن زیستی تان نشسته اید و این متن را می خوانید قدر سلامتیتان نه ببخشید اینترنتتان را بدانید و حالا وااااای وای...

ابتدا این شعر الهام حیدری را بخوانید که شعری دوست داشتنی ست:

«رو به فردا»، کنار «ده نمکی»! سکس، با مرد ِ خوشگلِ الکی!

خسته از گریه های قایمکی، حسّ وا کردنِ کش از موهات

خواب، زیر چراغ خاموشی! عشق یا خواهش هم آغوشی؟!

مثل یک صحبت ِ در ِ گوشی، منم و یک پتوی سرد به جات

از سر ِ خواب ِ او پریده شدن، دختر ِ احمقِ دریده شدن

مثل سارا، ندا، فریده شدن... ردّ یک بغض کهنه توی صدات

لای احساس های یک طرفه...

: «آدم ِ بی حواس ِ بی شرف ِ ...»

«رو به فردا»، زیارت عرفه... مجریِ ماهواره با کراوات!!

فعلاتن مفاعلن فعلن... و صداهای دور تلویزیون

همه را توی شعر گیج بکن! شعرِ تکراری از تمام جهات

 

و مثل همیشه با شعری از مهدی موسوی عزیز پست را تمام می کنیم...اما به یک نکته توجه داشته باشید، از آن جاییکه اینترنتم پکیده و از هیچ چی هیچ خبری ندارم باید اعلام کنم که این شعر همینجوری انتخاب شده و قصد خاصی در بین نیست. از سوی دیگر با توجه به امکان هر نوع حرکت متحیرالعقول در پهنه ی (درازا هم میشه!) ادبیات ایران امیدوارم در این شیش روز بی اینترنتی من اتفاقی نیفتاده باشد و همچنان مقولات شعر زیر سر جاشون باشهJ

راستی خدایی این پیشنهاد!!! اس ام اس سند تو آل هم بد نبود ها!! حداقل ما بی اینترنتا بی خبر نمی موندیم از اخبار!!  یه چیزی می دونن دیگه دوستان...

و شعر:

حمام بی مشاهده ی اسپرم

تسلیم چشم های کفی بودن

هر روز راه منحرفی کردن

هر روز چیز مختلفی بودن

از خواندن ِ ترانه ی رپ در خون!

«شاهین ِ» خسته ی «نجفی» بودن

حمّام ِ زیر دوش تو را آواز

یادآوری ِ لذت ِ بی آغوش

بر سر حضور قطره ی کوباکوب!

با بار سال ها چمدان بر دوش

خوردن برای از تو فراموشی

از جام ِ بی سلامتی ِ بی نوش!

«ما مرد نیستیم!» نمی فهمی؟!

وقتی دلیل مرد به «چیز»ش بود!

گریه شدم به لهجه ی بی مادر

که بغض در صدای مریضش بود

چیزی که مثل درد ِ خداحافظ

حرفی که در نگاه عزیزش بود

گیتار را گرفتن ِ از گریه

تا دست های تاولی ات رفتن

آواز بی اجازه شدن در باد

تا اشتباه اوّلی ات رفتن

از برج های یخزده ی «آلمان»

تا کوچه های «انزلی» ات رفتن

آینده ام خراب تر از حالم

ریدم به هر چه فال و به فنجان بود

شب بودم و فرار مرا می کرد

که انتخاب ِ بین دو زندان بود!

من با جنون لعنتی مجـ/نون

دعوای این قبیله سر ِ «نان» بود

راوی محترم! خفه شو لطفا

بس کن عزیز! حوصله ام سر رفت

که قهرمان قصّه کم آورد و

در ابتدا به قسمت آخر رفت!

هر چیز خواستی د ِ بگو... امّا

از غربتی به غربت دیگر رفت

نه! عاشقانه نیست برادرجان!

این قصّه دلخوشی کمی دارد

می خندد از جنون ِ خودآگاهی

امّا میان چشم، غمی دارد

زنجیر، صف کشیده صدایش را

دیوانگی محترمی دارد!!

خنجر بزن به سینه ی بازنده!

داش آکلیم و دلشده ی مرجان

از زخم های کهنه ی تو بر «جسم»

با دردهای مشترکی در «جان»

این گریه سهم ماست که بیداریم

این شعر مال توست برادر جان...

 


در امتداد خطوط...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی ، محمد حسینی مقدم

1.مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک ار این کار لذت می‌برد ."جرج برنارد شاو"

خدا پدرش را بیامرزد... صدتا رمان و نظر قلسفی و نتیجه ی تاریخی را در یک خط نوشته تا دیگر نیازی نباشد که من هی صفحه سیاه کنم. تعمیم بیرونی این یک خط را می توانید در رابطه با هر موضوعی، حادثه ای، عملیاتی یا کلا هر چیزی که حال کردید در نظر بگیرید...در این باب زیاده عرضی نیست.

2.  نه به خورشیدم امیدی/ نه به بغض ابر خسته

    من کویر خشک تنهام/ که ستاره هام شکسته

برخلاف مهدی موسوی خدا را شکر ما اگر از این مملکت گل و بول برویم نه مخاطبی داریم که از دست بدهیم، نه دلمان تنگ می شود، نه شاعر و نویسنده ایم که با جدا شدن از بافت شکل گیری دچار مشکل شویم و...

این ها را گفتم تا خدمتتان عارض شوم که سر نزدنم به وبلاگ دوستان به این علت است که در حال زبانیدن هستم تا اجنبی وار گشته و نمره ی تافل و آیلتسی جور کنم و روی به درگاه اجنبی ها بنهم. به همین دلیل و البته مدت ها نخواندن زبان اجنبی کلا درگیر این کارم و وبلاگ گردی نتوانم. دعوت های دوستان عزیز را روزهای جمعه اجابت خواهم کرد و حتما حتما در این روز مزاحم خواهم شد. دیر آمدن را بر من ببخشایید. چرا که آمدن در طول هفته همانا و درگیر شدن ذهنی و از این وبلاگ به آن وبلاگ همانا و زبان نخواندن نیز همانا...خلاصه برای ما که نمی توانیم "به چیزهای قشنگی که هست" یا "نیست" فکر کنیم بهتر همان که "...وطنم را، دیار مجنون را / توی هر دستشویی اش ریدم/ و کشیدم یواش سیفون را" اجرا شود. به هر حال جمعه ها منتظر مزاحمت ما باشید.

3.ضدقهرمان های هدایت ناچیز شمرده شده، تحقیر شده و نادیده گرفته شده اند. آن ها سر جای خودشان نیستند، خشمگین و بیزارند. بیگانه محسوب می شوند، چون دارای بینشی خارق العاده اند. شکست می خورند، چون برتر از آنند که موفق شوند. دلیل عدم کامیابی آن ها امتناع از پرداختن قیمت پیروزی است. این دنیای پر از فقر و مسکنت را محکوم می کنند و احساس می کنند از آن با افتضاح رانده شده اند ولی علی رغم عظمت خردکننده اش به آن حمله می برند. آن ها برای مقابله با نیات پلید رجاله ها و اوباش در جستجوی دوستی، گرما، حقیقت، عشق و حمایت اند؛ نمی توانند و نمی خواهند که برای پول یا عشق به دروغگویی، تقلب، گدایی و چاپلوسی بپردازند. از آن جا که احساس می کنند در چارچوب موجود نمی گنجند ترجیح می دهند که بگریزند، پنهان شوند، ناپدید گردند و بمیرند. آن ها از دست رفته اند. "همایون کاتوزیان"

کلا در مورد کیس های صادق هدایت یکی از بهترین تیکه هاییه که خوندم و خیلی وقتا حرف دل خیلی از ماست.

4. این شعر محمد حسینی مقدم رو خیلی دوس دارم. همیشه گفتم، بازم میگم این محمد کارش خیلی درسته:

ای غربِ خوب! غربِ پر از مغز باکره!

ما با دموکراسی شما سکـ.س می کنیم

ما تختخواب را به خیابان کشانده ایم

ما انقلابمان را با سکـ.س می کنیم

ما با شعار های برهـنه، سکوت لـخت

تـحریک می کنیم حضور پلیس را

با حرفهای منطقی و ساده می کشیم

در لای پای خلق، زبان سلیس را

ای غربِ خوب! غربِ پر از گاوهای شاد!

ما را ببین که نغمه غمناک میزنیم

زانو زده مقابل قصّاب هایتان

با هر دهان حقوق بشر سـ.اک می زنیم

ما راسـت کـرده ایم که این وقت راستی ست

در زندگی تان اگر این راستی گم است

ما زنده ایم آه... فقط با امیدمان

گرچه امیدمان هم به چیز مردم است...

ما حرف می کنیم اگر سکـ.س می زنیم

با ذهن های باز تر از لای پـایتان

ما حرفهای جمع شده توی کـاندومیم

مفهوم تازه ای از آزادی بیان!

ای غربِ خوبِ گاو چرانها! نگاه کن

ما بغض های دنیا وقت شکستنیم

در سرزمینِ هرزه ی این گوشه از جهان

ما مغزهای جـ.نده ی در حال رستنیم

5. و مثل همیشه شعری از شاعر همیشه هایم مهدی موسوی که فکر می کند همه مثل خودش صاف و ساده اند و وقتی او دوستشان دارد، آن ها هم همانطور او را دوست دارند و کیست که نداند که این چنین نیست که اگر چنین بود دنیا جهنم کنونی نبود. اما مهدی موسوی هنوز به این چیزها باور دارد وهر روز قصه برایش تکرار می شود:

شب ناگهان چقدر غم انگیز است         این آسمان چقدر غم انگیز است

شکل زمان چقدر غم انگیز است          یعنی جهان چقدر غم انگیز است

وقتی که تو بدون وطن باشی

یعنی که در میان شب تردید              در این زمانه ای که نباید دید

 در شهر ترس و بی کسی و تهدید      یک رود پر غرور پر از امّید

جاری به انتهای لجن باشی!

در پشت این عداوت دیرینه              پیروزی «شکست » بر آیینه

با درد شهر شبزده در سینه           در پشت ابرهای پر از کینه

در حال آفتاب شدن باشی

گرچه مرام شهر شما بد بود                  تنها عذاب و غصّه ی ممتد بود

تنها سکوت و گریه ی بی حد بود          چیزی مهم نبود و نخواهد بود

وقتی در انتظار ترن باشی

یک قلب ماند و تیر پس از رفتن         یاد مرا بمیر! پس از رفتن

برگرد از این مسیر پس از رفتن            از من خبر نگیر پس از رفتن

باید به فکر مردن من باشی

باید به فکر مردن من باشی...

مهدی موسوی- مجموعه ی "پرنده کوچولو..."

تا هفته ی بعد هر چند دنیا پیرتر می شود، دل شما جوان بماند. بدرود.


تو آخر این داستان باید بخندی...
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی

استاتوس ادمین صفحه: آمریکا مهد دموکراسیه

کامنت ها :
1 _ بروووووووووو مزدور کثیف ..!!
2 _ آمریکاییه وطن فروووووووووش !!
3 _ همون امریکایی میدونی چند تا بچه رو تو عراق بی پدر کرده الاغ؟! ..!!!
---------------------------------------------------------------------------
استاتوس ادمین صفحه: این آمریکاییا گند زدن به عراق و رفتن خونشون
کامنت ها :
1 _ خایه مالِ دولــــــــــــــــت !!!
2 _ برو ساندیـــــــــــــــــــس خورِ کثیف ..!!
3 _ بسیجیه عرررررررررررررررب .!!!
--------------------------------------------------------------------------
استاتوس ادمین صفحه: به من چه آمریکا چی کارس؟! من نه میگم خوبه...نه میگم بده
کامنت ها :
1 _ بی تفاااااااااااااوت
2 _ بی اراااااااااده
2 _ بی خیال ، همین شماها ریدید به مملکت دیگه

کپی از صفحه ی فیس بوک "جوک بی تربیتی2"

خب اوضاع مملکت کلا اینطوریه. بگی روزه فحش می خوری، بگی شبه بازم فحش می خوری، هیچی نگی باز هم فحش می خوری...کلا فحش می خوری...


ولی ادبیات درد بود...
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی

1. یعنی خداییش من نمیدونم این ملت وبلاگ منو از کجا پیدا می کنن؟ در ضمن این عزیزان کامنت گذار چرا خیلیاشون بی نام و نشانن؟

عزیزان من نمیدونم مشکل اصلی شما چیه اما می تونم بر اساس توضیحات خود شما بهتون اطمینان بدم که جای هیچ نگرانی ای نیست و شما آسوده بخوابید. حالا حالت های مختلفو براتون بررسی می کنم تا خیالتون کاملا راحت بشه:

الف. غزل پست مدرن سرانجامی ندارد و جریانی ضعیف با سقفی کوتاهنیشخند است که بزودی از بین می رود و یا حتی رفته است: خب دوستان عزیز این که مایه ی مسرت و خوشحالی است و جای نگرانی ندارد. اگر این چنین است که دیگر نیازی نیست خود را جر بدهید و به در و دیوار بکوبید و فحش بدهید و مابقی قضایا... پایتان را روی آن یکی پایتان و یا دست تان یا هر جای دیگر که دوست داشتید بگذارید و با آهنگ "تو دیگه کارت تمومه" بنگرید به محو شدن غزل پست مدرن و یک چایی ای، مشروبی، آبی بریزید ته حلق و بروید بخوابید که مشکل اصلی بشریت حل شده است.

ب. درست است که غزل پست مدرن اصولا عددی نیست اما این جریان ادبیات را به قول شما به گه کشیده و در حال نابودی این میراث عظیم بشری است:

سال ها پیش پرسپولیس بازیکنی داشت پایان رافت نام. بنده ی خدا را ملت سوژه ای کرده بودند. یک روز در اتاق خوابگاه دبیرستانمان کل کل شدیدی بین استقلالی ها و پرسپولیسی ها در گرفته بود. استقلالیها راست کرده بودند و گیر داده بودند به پایان رافت و مسخره اش می کردند که بازیکن نیست، این پاش به اون پاش میگه گه نخور، یه دونه حرکت فوتبالی نمی تونه انجام بده و غیره...در این میان یکی از بچه ها که کلا اهل کل کل و عشق تیم بودن هم نبود، برگشت به دوستان عزیز استقلالی گفت: شما دیگه چه خاک بر سرهایی هستید که این پایان رافته با این وضعش بهتون گل میزنه!!

حالا داستان عزیزان حالت ب نیز همین است. وضع ادبیات شما چقدر فاجعه است که جریانی به قول شما کوچک و ضعیف می تواند آن را نابود کند. اگر واقعا این چنین است باید رید بر این ادبیات که هر جریان کوچکی می تواند سر و تهش را یکی کند.

ج. غزل پست مدرن نیز جریانی در کنار سایر جریانات ادبیاتی ایران است که با پراکندگی وسیع و طرفداران اهل مطالعه اش خود را بالا کشانده و زحمات گروه اصلی شکل دهنده ی آن (با همه ی اختلافاتشان) در حال جواب دادن است و همین باعث ریختن آب در خانه ی مورچگانی می شود که سکون قدرتشان است و تغییر عزراییل شان:

در این حالت باز هم شما لازم نیست نگران باشید، چرا که کاری از دستتان بر نمی آید، در همان حالت پا روی پا یا روی دست یا روی جای دیگر بمانید و اگر اعصابتان نمی کشد وبلاگ ها و آدم های مختلفی وجود دارند که فحش خورشان ملس است...بروید خود را خالی کنید، چون منطقا این تنها کاری است که از دستتان بر می آید. اینجانب همین جا آمادگی خود را در راستای کمک به این اقدام دلاورانه ی شما اعلام می کنم و حاضرم در نقش تشت آب سرد فرو رفته و باعث خنکی شما بگردم: به قول شاهین فحش کشم کن...

د. این حالت کلا به شما ربطی ندارد.

نتیجه گیری منطقی: کلا کاری از دست شما بر نمی آید، پس به همان فحش دادن، گذاشتن کامنت های توهین آمیز و بی نام و نشان، شایعه سازی و جرخوردگی از حسادت یا نادانی ادامه دهید.

نتیجه گیری پیشنهادانه: فک کنین اسم این جریان شعر باران، شعر فرش، شعر پرستو، شعر بنز یا هر اسم دیگه ای به جز غزل پست مدرنه...عزیزم ماهیتو بچسب...

نتیجه گیری دوستانه: برادر عزیز من، خواهر گرامی ام، بگذار همه ی ما در کنار هم برای ادبیات زندگی کنیم. هیچ جریانی حق ندارد و نمی تواند ادبیات را به نام خودش مصادره کند. شما حق دارید، همانقدر که ما حق داریم. شما شعر و داستانت را بگو ما هم به قول شما اگر هم ضعیف شعر و داستانمان را می گوییم و آن که قضاوت خواهد کرد مخاطب است و زمان که به هر دوی ما ربطی ندارد. نخواه که ما حذف شویم چرا که من هرگز حذف تو را خواهان نبوده ام. نخواه که من خراب شوم چرا که هرگز خرابی تو را نخواسته ام. تو سی خودت مام سی خودمون...بذار همه برای بودن جا داشته باشند. نوکرتم.

پانوشت1. عزیزان ببخشید که من مطالعه ندارم...ببخشید که اصلا باستان شناس خوبی هم نیستم...ببخشید که گه زدیم به ادبیات...ببخشید که یغما گلرویی رو مثل شما نشناختم...ببخشید که افاضه ی فضولات کردم...ببخشید که احمقم...ببخشید که من سال ها با ترانه های یغما زندگی نکردم... ( فحش اساسی هاتون رو نمی تونم رونمایی کنم) کلا ببخشید... به قول مهران مدیری: من اشتباهی بودم. کامنتاتون تو حلقم واقعا...

پانوشت2. عزیزان کامنت قشنگ! گذار، اون خرمایی که شما دارین میخورین ما باغبونشو... در مورد خیلیاش حرف دارم اما این یکی رو نگم حناق می گیرم: عزیز من وقتی تو نمی دونستی یغما معنی اش چی میشه ما داشتیم زور می زدیم که ملت حالیشون بشه که فلان ترانه های آلبوم نقاب قمیشی ترانه اش مال اون نیست و مال یه ترانه سرای داخل ایران به اسم یغما گلروییه...اون موقع جنابتون اصلا به دنیا اومده بودی؟؟

 2. خداوندگارا

من نمی خواهم تو را رنج دهم

تنها مرا همان گونه که هستم

پذیرا باش!

آنتوان سنت اگزوپری-شاهزاده ی سرزمین عشق

دوستان سرم خیلی شلوغه...واقعا فرصت ندارم. به همین دلیل از دوستانی که دعوت کردن و بهشون سر نزدم معذرت میخوام. حتما در اولین فرصت انجام وظیفه میشه.

3. و شعر که همه چیز بود...که وقتی خوانده می شد انسان بودن جاری بود:

تصمیم ِ دادن و نگرفتن

با بادها معامله کردن

حرفیدن ِ پلنگ ِ پتو را

از دست خواب ها گله کردن!

از خاطرات ِ مرد ِ نبوده

خود را به زور حامله کردن

از هرچه هست جیغ زدن در...

در هیچ چی مداخله کردن

 

یک مشت شعر ِ چاپ نباید!

از آدمی که غیرمجاز است

دیوار ِ دکمه های تو بسته

تا پنجره که موی تو باز است

ما را به درد خود بگذارد

هر کس که اهل ناز و نیاز است

موهای یار اینهمه کوتاه!

شب مثل چیز ِ چیز، دراز است...

 

اندیشه ی سکوت به لبخند

اندیشه ی بکش به درون تر

با قرص هام رابطه دارم

از قصّه هات اهل جنون تر

ماتیک قرمز تو در این متن

شرح دلی ست از همه خون تر

از فردهای حل شده در جمع

از جمع های تلویزیون تر

 

زن: انتهای سوزش سوزن

زن: ابتدای واژه ی زندان

انگیزه ی تبادل کالا

از دست شوهرش به نگهبان

سر خم نکردنت... و شکستن!

بیلاخ یک درخت به طوفان

تا خودکشی تو وسط ِ من

تا خودکشی من وسط ِ وان

 

از روزهای درس و شکنجه

کابوس های مدرسه رفتن

تا کشف ترسناک تن خود

شب ها کلاس هندسه رفتن!

از ابتدای کوچه دویدن

تا انتهای وسوسه رفتن

از یک قفس به نام «تعهّد»

تا واژه ی مقدّس ِ «رفتن»!

 

فحشی به نظم و اینهمه قانون

در جستجوی یک زن تازه

آواز در پیاده روی تو!

سنگی به شیشه های مغازه

ویراژ توی مغز جماعت

در پشت یک رنوی قراضه

داخل شدن بدون مجوّز

خارج شدن بدون اجازه

 

این زن برهنه است، برهنه

در کوچه اش پلیس ندارد

ابروش را مداد کشیده

چشم خمار و گیس ندارد!

پیغمبری ست خسته و تنها

که آیه و حدیث ندارد

که سال هاست گریه ی محض است

با اینکه چشم خیس ندارد

 مهدی موسوی


ما چوب های صد سر گهی...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: مهدی موسوی

1. از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!

بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

نمی دانم در این چند وقت این بیت را چند بار نوشته ام...از زبان مهدی موسوی خطاب به دوستانش... و این بار نوبت یغما گلرویی بود...یغما گلرویی وبلاگش را بروز کرده و نامه ای! نوشته خطاب به مهدی موسوی...می شود ما هم مثل او احساسی جواب بدهیم، ما هم در تسلسلی از کلمات نیش دار همه چیز را به گند بکشیم، خدا را شکر ما هم بلدیم متن هایی بنویسیم که کوبنده! باشند، که منطق را به کناری بگذاریم و دهان و قلم را رها کنیم تا گند بباراند اما چه سود...در نهایت ما هم مثل آن ها می شویم...متنی نوشته بودم در این باره اما دیشب در فیس بوک متن فاطمه اختصاری را خواندم...متنمان همپوشانی های زیادی داشت و دیدم لزومی ندارد تکرار دوباره ها...تنها به چند نکته اشاره می کنم:

الف. نامه نوشتن برای کسی که هر هفته می بینیش چه توجیهی دارد!؟

ب. اگر هم برای روشنگری ست بهتر نبود پیشاپیش با آن فرد مشکلات را مطرح کرد و اگر نتیجه ای حاصل نشد، آنگاه بیانیه داد؟

پ. چرا این نامه در این برهه ی زمانی انتشار می یابد؟ مگر جناب گلرویی یک سالی نیست که در ارتباط تنگاتنگ با آلبوم شاهین و شعرهای پست مدرن آن قرار دارد؟ پیشتر در این باره نفکریده بودند؟

ج. چرا هر عقل سلیمی می تواند این نامه را نه یک بحث علمی بلکه کشکولی از جوگیری تعبیر می کند؟

د. اسامی مورد تاکید در نامه بسیار معنادار است؟ هادی خوانساری...رستم بیگلو و...

ذ. استفاده از مباحث منطقی و مورد تایید همه اما سواستفاده از آن ها برای نتیجه گیری های کاملا اشتباه...

ر. آیا یغما برای یک بار هم که شده "پرنده کوچولو..." را خوانده است؟ وبلاگ مهدی را چه؟ مقاله های مهدی ، فاطمه یا محمد حسینی مقدم چطور؟ امیدوارم بتوانیم بخود بقبولانیم که نخوانده است و به همین دلیل نمی داند نه به دلیل این که...

و اما حرف اصلی من: من نه شاعر خوب که حتی شاعر نیستم، نویسنده هم نیستم چه خوب و چه بدش، اصلا هنرمند نیستم اما با ستان شناس خیلی خوبی هستم، رزومه ام، نگاه جامعه ی باستان شناسی به من و سوادم در این زمینه تایید کننده ی این موضوع است و به عنوان یک باستان شناس هر چیزی را به شکل داده می بینم...همین نامه را می گویم...تحلیل نامه ی یغما با ذهنیت باستان شناسانه علل انتشار آن و حتی علت انتشار آن در این زمان را مشخص می کند. تمام پاراگراف ها مشخص است از کجا نشات گرفته اند...و برایم مشخص است که چرا یغما چنین کاری کرده است. لزومی نمی بینم که موضوع را باز کنم اما این باز نکردن دلیل آن نیست که تا همیشه این ذهنیات من مکتوم بماند...در صورت ادامه یافتن چنین ماجراهایی من نیز به مشابه هر انسان آزاده و حقیقت جو به خود حق می دهم که حاشیه های پر رنگ تر از متن را بازگشایی کنم تا همگان بدانند که سروران گرامی دردشان از چیست...فعلا در این زمینه زیاده عرضی نیست.

2. این هفته میزبان دوستانی عزیز بودیم. مهدی موسوی، فاطمه اختصاری، محسن عاصی و شبنم کاظمی پس از جلسه ی شعر اراک سرافرازمان کردند و یک روز و شبی را با هم گذراندیم. جای همه تان خالی...این هم دو عکس برایشما:

 

 عکس اول: من، مهدی، شبنم، زهره، فاطمه و محسن

عکس دوم: اولیشم تابلو بود تا برسه به این

3.این هم ترانه ای قدیمی از مهدی موسوی عزیز که شاید در فیس بوک هم خوانده باشیدش:

چشمای خیس عسلی/ ستاره های حلبی
نه عشق زنده س، نه امید / نه بوسه مونده نه لبی

چشمای بسته ی درخت / خیال موریانه تخت
یه روز بدتر می رسه / آخر ِ این روزای سخت

جادّه منو می بره باز / خواب می بینم با چشم باز!
به هیچ کجا نمی رسه / آخر ِ این راه دراز

خوشبختی کمرنگ شده / دنیامون از سنگ شده
می دونم خیلی مسخره س / امّا دلم تنگ شده!

چشمای بچّه سال تو / سیاهی خیال تو
عاشقتم، دیوونتم! / امّا نمی شم مال تو!

عاشقای خجالتی / محبّتای ساعتی
می خوام بهت دروغ بگم: / دوسِت ندارم لعنتی

دسته گل بی رنگ و بو / پلنگ خسته ی پتو
سهم من از اینهمه شب / یه تیکـّه نور کوچولو!

خوشبختی کمرنگ شده / دنیامون از سنگ شده
می دونم خیلی مسخره س / امّا دلم تنگ شده...

سید مهدی موسوی

 


← صفحه بعد