| دیگر نشو، نباش، نکن... گریه می کند! |
| ساعت ٢:٥٥ ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ کلمات کلیدی: قمبزه با خیار |
|
رفتم بر در شمس العماره خب مودمم از گارانتی برگشت اما دست نخورده بود. خراب . قاطی کردم. دل را به دریا زدم و توی این هیر و ویر وضع مالی یک مودم دیگر خریدم. از دیروز غروب که مودم دار شدم به یکسری از دعوت ها پاسخ دادم. تقریبا نیمی از ان ها. حتما به بقیه هم می رسم و سر می زنم. خیلی حرف های دیگر داشتم اما به خاطر طولانی بودن بخش پایینی بی خیالشان شدم. شعر هم این هفته یکی گذاشتم، به همان دلیل پیشین. از دوستانی که وبلاگ ندارند یا آدرس آن را نمی گذارند و کامنت می گذارند هم پوزش می طلبم که وقت نمی کنم با میل زدن از آن ها تشکر کنم. سر دسته ی این دوستان مریم دریسی عزیز است که از همین جا به او می گویم: متشکرم از بودنت. و ابته یک تذکر: وبلاگ را با فایرفاکس یا گوگل کروم باز کنید. ترجیحا نسخه های جدیدتر... |
|
| ما می رویم از دست... |
| ساعت ۱:٢٤ ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ کلمات کلیدی: مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری |
|
سلام خورشید ِ بی تفاوت ِ اخراجی ما نمایشگاه نبودیم اما دورادور که خبرها را شنیدیم گاه شاد شدیم و گاه غمگین...حتی پلاک خانه همان سه روز به چاپ دوم رسید و خبر خوب در روزهای نه چندان خوب این بود. اما همزمان مهدی موسوی ممنوع النمایشگاه! شد تا خوب شیرفهم شویم که روز خوب همچین هم نزدیک نیست. یاد پارسال افتادم که کامیار عبدی یکی از دو چهره ی جهانی باستان شناسی ایران را از ورود به موزه ی ملی و تمامی موزه های تحت پوشش سازمان میراث فرهنگی منع کردند و عبدی سرگشاده نوشت که اصلا مهم نیست که یک باستان شناس را از ورود به یکی از اصلی ترین مکانهای مورد نیازش منع کرده اند، بلکه درد اینجاست که مطابق قانون ایران و جهان ورود به موزه ها برای هر انسانی آزاد است و درد دقیقا اینجاست...اینجا درست خود جهنم است... می خواستم که گریه کنم: مادر! خیالم کاملا راحت شد!! بی بی سی برنامه ای دارد تحت عنوان دیده بان...هفته ی پیش بحث بر سر پخش برخی تصاویر یا کلمات از بی بی سی بود و گلایه های بینندگان دغدغه دار از این بابت. پس از دیدن این بخش کلا خیالم راحت شد و فهمیدم که در این مملکت گل و بول ما داریم وق بیهوده می زنیم و بهتر همان است که به قول طالبوف: "متفکر نشستم، دیدم از خواب بهتر چیزی نیست، سر خود را به بالین گذاشتم و باز خوابیدم، تا کی بیدار شوم... " به همه ی دغدغه های بینندگان بی بی سی بین کار ندارم، فقط یکی از آن ها را مطرح می کنم. بسیاری از این منورالاذهانین!! با تلفن و میل و داد و دود و...اعلام کرده بودند که چرا در اخبار بی بی سی از ترکیب "سرطان پستان" استفاده می شود، به جای آن بگویید سرطان سینه!!! بله...این است دغدغه های کشنده ی ما. اصلا درباره ی آن که سرطان پستان با سرطان سینه تفاوت دارد، مشکلی ندارم...جهنم و جهالت. مشکل اصلی آنجاست که دوستان اعلام کرده اند که وقتی خانواده دور هم نشسته و این ترکیب کشنده و بی ناموس و استکباری و کننده ی " سرطان پستان" پخش می شود اصلا صورت خوشی ندارد و خیلی هم صورت های بدی دارد. در رابطه با وضعیت شعوری و اجتماعی و بافت فکری چنین جامعه ای هم حرفی ندارم...یعنی دارم ها ولی حال حرف زدن درباره اش را ندارم. روی اصلی سخن من با دوستان خودمان است...با آن ها که شعر می گویند و گاهی از گیرهایی که به کلمات مشابه (مثل همین پستان و مابقی) داده می شود قاطی می کنند. اصلا ناراحت نشوید...امید بیهوده هم نداشته باشید...تا این گوساله گاو شود ما به گا رفته ایم. انتظار نداشته باشید ملتی که به "سرطان پستان" آن هم در یک خبر، آن هم خبر علمی، آن هم در یکی از پربیننده ترین و پرطرفدارترین شبکه های فارسی زبان واکنش جفتک چارچکی نشان می دهد، حرف شما را درک کند. یا پوستی کلفت برای خود تهیه کنید یا اصلا شعر و داستان و...نگویید و مطمئن باشید که این ملت به این زودی ها درست نمی شود. الحق که کجا اومدی دیوونه... یعنی خداوکیلی این جامعه آخرشه...یعنی خیلی آخرشه...یعنی بریم بمیریم ما...خلاص هر گوشه بحث ِ داغ ِ عدالت بود خب بحث داغ این روزها شده آهنگ نقی و شاهین نجفی...مطابق معمول کاه ها را به کوه و کوه ها را به کاه تبدیل می کنیم...آهنگی که اگر این جنجال ها نبود، هجونامه ای عادی مشابه برخی دیگر از آهنگ های شاهین بود. اما ما ملت واکنش سریعیم...مذهبیون خود را به در و دیوار می کوبند و فریاد توهین آمیز بودن سر می دهند و حکم ارتداد...این وریها هم انگار به یک باره تمام عقاید و رسومات خرافی و...با همین یک آهنگ پاک شده و تابوها به تاریخ پیوسته اند، هلهله سر داده اند. و حالا جالب تر آن است که بند بند تکست این ترانه هجو همین موضوعات جوگیری است. با بند نقی کاری ندارم که خودم هم دقیقا نمی دانم این وسط چکار می کند و در مصاحبه ی دیروز شاهین با بی بی سی هم معلوم نشد چرا ... که به نظرم بی مورد بود و بدون آن این آهنگ می توانست خارج از این جنجال ها حرف خودش را بزند...در واقع محتوا نیازی به بندهای نقی نداشت وگرنه همچنان من به آزادی هر فرد در گفتن هر چیزی- حتی همان توهین و فحش- اعتقاد دارم. مابقی تکست حرف بسیاری از مایان بود. حالا هم اتفاقی نیفتاده اگر احساس توهین می کنید خب شما هم حرفتان را بزنید، اگر احساس شعف می کنید خب شما هم برقصید، اگر احساس خشم می کنید بردارید بروید شاهین را بکشید، اگر احساس دبل شعف می کنید شما بروید آن ها که می خواهند شاهین را بکشند بکشید. اصلا همه بزنید هم دیگر را بکشید شاید همه مان به درک واصل شدیم و نحوست گند بودنمان از روی زمین برداشته شد. اگر غیر از این هاست که واقعا باید غیر از این ها هم باشد خوب آهنگتان را گوش بدهید، اگر دوست نداشتید، دیگر گوشش ندهید، چارتا فحش هم ببندید به ناف شاهین و به بقیه ی کارهایتان بپردازید. اگر دوست داشتید خب باز هم گوش بدهید و بعد به بقیه ی کارهایتان بپردازید. در رابطه با توهین آمیز بودن یا نبودن آهنگ هم حرفی ندارم...همه چیز نسبی است اما وقتی که جو حول آن ایجاد شود دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند. مشکل مسلمانان تنها هم نیست.م سیحیان و فیلم های مرتبط با مسیح را به یاد بیاورید. تقدس در ادیان یکی از ارکان است و من به دوستانی که باورهای مذهبی دارند حق می دهم که اگر دوست دارند ناراحت باشند. هر چند من شدیدا مخالف این موضوع هستم اما به هر حال باید پذیرفت که هر چیزی بازخوردی دارد و مطمئنا شاهین نیز خودش این را می داند. تنها حرف من این است که هیچ خبری نشده و دو طرف اینقد جوگیر نشوند. از تو ای شعر واقعا ممنون شعر اول این هفته از فاطمه اختصاری عزیز است. فاطمه را اگر از نزدیک بشناسی می فهمی که می شود دانست و مغرور نبود...می شود سرت به تنت خیلی بیرزد و همچنان انسان بمانی...فاطمه یک فاطمه است که خود خودش است...با شعرهایی که از مصرع اول تا کلمه ی اخر همگنند و نمی شود از تنه ی شعر کندشان...همه باید با هم بمانند...فاطمه می خوانیم: کسی که کشت خودش را جلوت افتاده تو فکر کن که «چرا؟!...» مرد ِ واقعا ً ساده! نگاه کن به تن ِ خونی اش کف ِ حمّام نگاه کن! جسد زن جواب را/ داده کجا؟ به چند نفر؟ گریه کن ولی با شک نگاه کن به دو تا لنگه کفش آماده به نقشه ای که نداری برای ماندن یا برای پرت شدن... در مسیر یک جاده ■ کسی که دورتر از قبر ایستاده و هی ↓ به خاک زل زده با بغض، آشنای تو نیست؟! تو فکر کن شاید فاسق ِ زنت بوده نگاه کن چقـَدَر شکل چشم های تو نیست برو بزن در ِ گوشش، بگو عقب بکشد! که توی زندگی زن... بگو که... جای تو نیست! بغل بگیر، ببویش، بلند گریه کن و بگو که خودکشی لعنتیش پای تو نیست! ■ به خانه آمده ای از کنار آدم ها که گریه/ تر بشوی روی تختخواب خودت و بعد فکر کنی عاشق زنت بودی چهار سال و... چهل روز! [با حساب خودت] و بعد پرت کنی لنگه های کفشت را به این اتاق گرفته، به انتخاب خودت و بعد فکر کنی تا ابد به اینکه: «چرا؟؟؟!!!» و بعد مست بخوابی ته ِ جواب خودت...
و مثل همیشه شعری از برادری نشسته در آن سوی خطوط...از مردی که دوستش دارم...از انسانی که من است و من نمی توانم او باشم...شعری از شاعر دردهایم برادرم مهدی موسوی که دلتنگم...که دلتنگم...که... - 1 - دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است باران به شیشه های کسی زد که"من" نبود باران/ گرفته بود سرت را میان دست یکهو نگاه کرد به خود... واقعاً نبود! یکهو نگاه کرد ]اگر واقعاً نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟


